تبليغاتX
عاشقانه ها_دستخط های من

عاشقانه ها_دستخط های من

اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است _ دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است

خداحافظ !

وبلاگ عاشقانه ها برای همیشه تعطیل میشود...!

*************************************

خدا حافظ  به شرطی که بدونی ترشده چشمام

خداحافظ !

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 11:5 بعد از ظهر  توسط لیلا  | 

(رسم عاشقی)

شاید رفتن انقدر ها که فکر میکنم سخت نباشد!

وقتی بود ونبودت فرقی نمیکند!

وقتی نگاهی منتظرت نیست!

وقتی چشمهایت فقط بیکرانه های سراب را می پاید!

وقتی بی تو میتوان ازادانه نفس کشید چرا باید در بند بود وعاشق نام گرفت!؟

باید  این عاشقی اینگونه را بگذارم و بگذرم!!

تو رسم عاشقی نمیدانی!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 11:18 قبل از ظهر  توسط لیلا  | 

!!!

نگاهت را یارای دیدنم نبود اندم که نیلوفرانه بر پای دلت پیچیده بودم

اینک که اندازه ی تمام بد بیاری هایم از تو دورم ،چطور میتوانم از تو انتظار دیدن داشته باشم.

مدتهاست که مجالی برای هیچ دوست داشتنی نیست.

از پس این فاصله دیگر هیچ باوری نیست.

این روزها تنها سازش است با لحظه های ناسازگار.

بغض وگاه تبسم های بی اراده به زودی تمام میشوند.

و خیلی چیزهای دیگر بزودی پایان میگیرد

از من خسته نباش وفقط کمی صبرکن!

اندکی دیگر طاقت بیاور

بزودی برای همیشه خواهم رفت!!!

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 2:17 بعد از ظهر  توسط لیلا  | 

باز هم انتظار!

 

 هایم

در دگاهی برای شکستن بغض هم بهانه کم می اید.خواستن

با دوری می امیزد ودل به مدارا عادت میکند.

گر چه من هنوز همان عاشق بارانی هستم

 وتو همان عشق خواستنی 

 اما گویا  این سکوت  نهایت با توبودن من است

ومن این را نمیخواهم!این چنین عاشقانه ماندن

را  نمیخواهم!

زمانی از سکوت میگفتم و به سکوت اینگونه مان

 می اندیشیدم اما این روزها دیگر شده ام خودسکوت.

گاهی دیگرنمیفهمم من منم یا سکوت منم!

وسکوت همیشه یک دنیا تردید به همراه می اورد.غمهایم

 به اندازه ی مهربانی تو اوج گرفته اند ومن هنوز میان بهت

وثانیه هایی که نمیدانم کی و چگونه به تو میرسد مدفونم!

این که نامش را گذاشته اند زمان گاهی قرار از دلم می

گیرد.دیر و زود یعنی چه؟!

تو بگو ایا زمان برای دیدن تودیرو زود می شود؟! تویی که

پیوسته درلحظه های من جاری هستی .

مدتهاست که دیگر امده ای !رسیده ای گم شده در

خودهستی ونهان در عشق!این روزها درحوالی دل خانه

داری.عبور میکنی عاشقانه از این

 پس کوچه های اشتیاق!

اما من دچار هزاران حس غریبم!باید عاشق عاقلی باشم 

واین چقدر درتضاد با  قانون جهان است.

ودغدغه ی من این است : دوگانگی احساس !

تردید برای با توبودن، یا نبودن!و این تضاد اینگونه!

هنوز هم فکر میکنم خاتم تمام این سرگردانی ها تویی.

وکلید گمشده ی صندوقچه ی پریشانی ستان توست.پس باز هم منتظرم.هنوز هم منتظر تو!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 1:30 قبل از ظهر  توسط لیلا  | 

وعشق....تنها عشق!

وقتی بغض هایت را فرو خوردی وفریاد بی صدایت میان هق هق گریه ها یک دنیا عاشقانگی شد وباریدن گرفت من نیز  کنار این

غم خواستنی همراه لحظه های بی قراری  پشت این دلداگی سکوت زده بیچاره وار خانه کردم و دم نزدم.

کاش چیزی بیشتر از سکوت برایت داشتم!کاش واژه ای میشناختم به عمق فاجعه ای  که در دل به وقوع پیوست تا شاید میتوانست

از من این گونه شکسته در خود نقشی بزند در قاب دلت

 ان زمان که چشما نت در گریز نگاهم بیقراری

را به تماشا نشسته!

ایکاش این دل میدانست چه میگذرد در توئی که ساکت تر از تمام سکوتهای منی!؟

کاش تنها یکبار برای همیشه اراده میکردی و میگفتی که من کجای قصه ی توام؟!

در این روزهای سراسر پریشانی و بهت بردل نهیب می زنم تا خود را رها کنم ازبند.

میخواهم بازگردم به روزهای سبکبالی من ودل  !

گاه احساس میکنم حتی این غم نوازشگر شیرین گاه به گاه را هم نمیخواهم!

می گریزم که رها شوم اما باز نمیدانم که چگونه است که باز دست دلم رو میشود!وان گاه تو

چه ساده با نگاهی به سهولت یک پلک زدن باز میگردی!

که چه شود!؟

با این سکوت همیشگی ات باز میگردی که چه شود؟!

از دوباره مرا از من  میگیری و میشکنی و باز سکوت میکنی و  می روی !

و دوباره من و عشق ...و

جاده ی بی پایانی از یاد تو در امتداد عشق!

و عشق ....تنها عشق!

******************************************

یلدااااااااااا مبارک

 
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 11:50 بعد از ظهر  توسط لیلا  | 

تولدت مبارک مولا

السلام علیک یا ابالحسن یا علی بن موسی ایهاالرضا

 

با انکه همیشه از دلتنگی ها ،بی قراریها برایت زمزمه میکنم اقا.اما امشب واهمه ای تمام وجودم را فرا گرفته.

مولای من این همه عاشق گرد تو میگردند، گاه خلوص عاشقانگیشان دلم را میلرزاند.و اما من ....من ...من...!

اقای خوبم  اندوه بر قلبم خیمه  زده وتنها گوشه چشمی ازتو برای تمام دنیای من کافیست.

مولای بی پناهان عالم یکبار دیگر روز میلادت فرا رسید در ثانیه هایی که دلم اشوب است وکلمات یاریم نمیکند

خودم /دلم /نفس هایم و ثانیه هایم  را تنها وتنها به امید ضمانت شما به دریای بیکران مهرتان میسپارم و دلتنگیهایم

را سکوت میکنم و به ضریح عشق گره میزنم.اقا ی من باشد که ضامنم شوی وتنهایم نگذاری در این سرای بی کسی ها.

باشد که به یاد روزهای ساکن عرش/به یاد قصه ی اشک /یکبار دیگر بخواهی تا بیایم واز دوباره بی دل شوم !

مولای من مرا به ارامش برسان از پس روزهای انچنان پر از تردید!

مهربانم میدانم که اجابت میکنی و غیر از این بودن وعده ی مولای خوبان نیست.

اقا جان خوش امدی .تولدت مبارک مولا

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 1:45 قبل از ظهر  توسط لیلا  | 

تردید

گاهی احساسم /عشقم/نفسهایم با

تردید می امیزد.با اندیشه به تو ازترس جاری میشوم!

 این روزها احساس میکنم پررنگ ترشدی /شاید

هم   رنگی تر شدی./نمیدانم شاید هم یکرنگ تر شدی!

میبینم که  سینه ی سکوت را دریده ای!

غرور را شاید پشت  رویایی شبیه به عشق

جا گذاشته ای.

نمیدانی چه احساس خواستنی است،این حس نوازشگر!

حس یافتن/ قصه ی رسیدن وماجرای وصال و شرح

دلدادگی .

دیگر نمیدانم چه بگویم.میترسم ...!اری هنوز هم

 میترسم  ...!

 دیگرحرفهای گذشته را هم  تکرار نمیکنم!

شکوه های پیشین را پس میگیرم!!

نمیگویم سکوت را بشکن! حتی  دیگر نمیگویم

این سکوت قلبم را میفشارد !

من دیوانه ی سکوت عاشقانه ات هستم اما خواهان بودن 

 سایه وار و صدای بی هدف نیستم.

اینک هیچ نمیخواهم !دیگر نه چون تو عاشقی را از تو

میخواهم!و نه این پریشانی و  تردید را در خود!

اری من از تو هیچ نمیخواهم

نه نگاه عاشقانه ات را

 نه پریشانیهای گاه به گاهت را!

فقط یک خواهش /یک نیاز /یک التماس

مرا بازیچه ی این بازی قرار مده!

ومخواه که این دل اشتباه کند!

اگر قرار است از تو عبور کنم پس  مگذار  که  در میان

تاریکی رابطه ها و تردیدها  بودنت را باور کنم!

نخواه که در میان این اشفتگی های بی اختیار یادت بیش

از این در تارو پود لحظه هایم رخنه کند!

اری من از تو هیچ نمیخواهم

 زیرا که خدای تو خدای من است وهمیشه بهترین ها

 را نصیبم میکند.

و ان بهترین شاید تو باشی و شاید هم نباشی زیرا که

عشق من نزد خداست واو

هر وقت و هر گونه که خود اراده کند ان را به من

میبخشاید

 شاید  با قلب تو و در  قالب تو وشاید عاشقانه تر!

و  تو فقط به حرمت و ابروی عشق، اگر بنا بر رفتن است 

 مرا بازیچه ی بازی  این نگاهها و پریشانیهای گاه به گاهت

 مکن .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 1:30 قبل از ظهر  توسط لیلا  | 

(میلاد کریم اهل بیت امام حسن مجتبی (ع)گرامی باد)

*******************************************

این روزها تمام حرفهایم شده اند سکوت خیلی بیشتر از پیش.

تو را می بینم وسکوت مکینم / نباشی هم سکوت میکنم!

تو از سکوت من به هیچ میرسی ومن از سکوت خویش به تو.

اما ای کاش که اینگونه نمی بودی.

گاهی این هیچ نگفتن هایت قلبم را میفشارد .

نمیدانم چرا اینگونه است.مگر جز این است که من عاشق سکوت توام ! و تو

همه ی ناگفته های در سکوت منی!

میدانی گاهی چرا اینگونه بی قرار میشوم؟  ترسم که تو را ندانم  و از من به منیت برسم.

ترسم که به ناکجا رفته باشم وسکوت را جایکزین معجزه ی عشق کنم.

کاش امشب تو بودی ودست مهر بر سر تردیدهای دل بیقرار می کشیدی.

 باشد چشم براهت میمانم .من اینک  در دو راهی چه کنم چه کنم نشسته ام

تب دارم گویا.  گاه هذیان هم میگویم !

چنان که

(احساس میکنم تمام مسیرهای اسمان وزمین به نگاه تو ختم میشود. )

 ببخش .

بیقرایهایم را به دل نگیر .

شکوه نبود اینها ./ دلتنگت شده ام باز / بی اختیارم.

وگرنه میدانی که من همیشه سکوت کرده ام!

نمیدانم ......... این را هم میدانی یا نه که

نگاهت قبله گاه من است

اصلا شاید از این روست که این چنین این نگاه ازمن می گریزد !

(از کجا دانسته است نمیدانم!)

 دیگر پریشانیها ی من شده اند  تو و غرور تو شده است من.

چقدر بی انصافی تو وچقدر ساده دلم من !

کاش میدانستم من و تو این غرور هایمان یعنی چه!؟

کاش میدانستم  کدام یک عاشق تر ند؟!

سکوت من      یا              لبخند تو    

سکوت تو        یا                    عبور من ؟؟!!!

ببخش مرا و بگذر از من برای چنین عاشقانگی هایی که سکوت میشوند.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 10:12 قبل از ظهر  توسط لیلا  | 

نامه ای بر باد

(نیمه ی ماه عشق، میلاد مهدی موعود، اقای مهربانم،امام عصر مبارک)

**************************************************************

 سلام اقا جان  

 همیشه فکر میکنم اشنا ترین اشنای تمام لحظه های بی خبری و سکوت منی.

همیشه برام منجی بودی  و د لبر.

دلم دیوانه ی ان روزهایی است که سکوتم را می شنیدی و اشکهایم را باور میکردی .

سالهای کمی نیست که به یاد نیمه ی ماه عشق سر راهت نشسته ام

اما نمیدانم از چه روست که این چنین بی مهری بر دل میرود .؟!

مهربانم کاش میدانستم که (ایا) هنوز هم  به گاه جاری شدن این اشکها  تو می ایی ؟؟!

بارها به یادت در پس کوچه های دلشکستگی پر ادعا و بی خبر بغض کردم!شکوه کردم!

با تردید با ترس با وهم و خیال پل زدم به دورها . عاشقت بودم اما ناتوان .

نمیتوانستم فاصله ها را بفهمم.در خیال خود تمام شدم .

در سکوت ندانسته هایم دستانم را گرفتی و مرا بردی تا محراب مسجد عشق.

بی انکه  بدانم   چرا و از برای کدامین اندوه اشکها یم سیلا نه روان شد.

ندانستم چه شد شاید دل سپردم و باز عاشق شدم. یاد تو دست دلم را گرفت

 اماکجا رفت و چه کرد نمیدانم.

متظر چه هستم ان را هم نمیدانم .

دلم بهانه ات میگیرد همه سا له، در این روزها ببشتر از پیش.

من به هزاران دلیل بی دلیل بی دلانه چشم به جاده ی نور دوخته ام.

اقای من نمیتوانم باور کنم بخوانمت و تو با انکه وعده داده ای به یاری، نباشی و نیایی .

دوباره روزهای ناب با یاد تو بودن است .

این روزها باز همه جا بوی تو ست که می پیچد

رایحه ای به وسعت عشق اما  به قدر دلتنگیهای  دل بیقرارم از دوریت.

دلم دروازه ی درد است امروز که تو می ایی ومن غرق این بی کسی ام.

نکند که من ساده دل گناهکار را تنها رهایم کنی.نامه های بر باد را نخوانی و

 مرا از خود برانی .

این را نتوانستم باور کنم .اه باز هم بیچاره من.اخر این من چقدر سکوت کند؟!

مهربانم ارزویم این است که ناگهان بار دیگر عمیق تر و عاشقانه تر از پیش

غرق مهرتان شوم.

ای منجی وعده داده شده بشکن مرا و از دوباره بساز .

اقای من وعده کرده ای و من منتظرت میمانم در همین نزدیکی ها

که تاب دور دستها ندارم

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 2:55 قبل از ظهر  توسط لیلا  | 

در ثانیه هایی که غم طاقتم را تاب میکند  میخواهم سکوت اویخته بر دیوار دل  را فریاد کنم

 و بشکنم این فاصله های خیمه زده میان سکوت من و نگاه تو را.

گاهی در انتهای یک سکوت سخت ارزو میکنم کاش این اخرین سکوت میان من و تو باشد

 و از این  پس این بند ها را بگشاییم وعشق جایگزین اندوه شود.

نمیدانم  چرا اینگونه است!

گاهی ساده دل می بندم به حادثه ای که مرا با خود میبرد تا مرز جنون و گاه دل را

 باز میستانم از نگاهی که مهر در ان رخنه کرده.

گاهی انقدر شکننده که با تلنگری ناگهان فرو میریزم /گاهی انچنان صبور که

 در چرایی این تناقض درمانده می شوم و سکوت میکنم تا شاید سکوت در یابد که این من

اینگونه یعنی چه!؟

سکوت با تمام سنگینی که بردل می کند گاهی مرا می رهاند از نگاههای پرسوال وچراهای

اشفتگی های گاه به گاه دل.

می اندیشم لحظه ها برای چه متولد میشوند وچرا در دم جان میدهند و تک تک لحظه ها

برای چه در قاب  زندگی من پیدا میشوند حادثه می افرینند ودر خاطراتم گم میشوند!؟؟؟

ان گاه دوباره تلنگری و دل در به در و درمانده ومن شرمنده از این تردید!

ای وای باز دوباره این دل چه ساده در خود گم شد!!!

بخشش....بخشش.......!بخشش ای باور من ...ای خدای من ........! ببخش  دل را.

او میداند  که در پشت این دیوار سکوت فردای زیباییها خانه کرده  و عشق موج میزند

اصلا شاید  از اینرو ست که این چنین بی تابی میکند و بیقرار است.

و اینک ای کس  بی کسا ن میان این همه باور ناباوریها این همه لحظه های غریب

وافکار غمین فقط یاد تو ریشه دارد تو که با من گفتی از عشق  در سختترین لحظه های بودن.

بامن گفتی که با یادت میتوان گدا بود و پادشاهی کرد.

ای منتهای باور من به زیباترین و خالصانه ترین باورها سوگند/به رویا شیرین و به امیدهای

زندگی افرین/به نگاههای خسته ودلهای شکسته

در بیابانی که بهت سکوتش قلب عاشق را به زنجیر میکشد وبی تابی هایش ره گم کرده ی

امیدواری را به کام مرگ میکشد دستان خالی ام را که بسویت دراز است بگیر و هیچ دم

مرا با این بار گناهان و این همه غربت با قلبی پرتلاطم از طوفان حادثه ها

 وافکار پریشان تنها مگذار.

دریابم که خواهانم پیوسته و تا ابد خواهانم تو باشی ومن در پی تو و جوینده ی تو.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 5:43 قبل از ظهر  توسط لیلا  |