تبليغاتX
عاشقانه ها
دستخط های من!
میلاد مولای خوبان / مولود کعبه / امام عاشقان علی (ع) گرامی باد.
                  
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 9:35 بعد از ظهر  توسط لیلا | 
 
                                     
 
 
تولد بهانه ایست برای یاد اوری من.

 

(تردید مجال اندیشه کردن را ازمن میگیرد.)             

باز هم یکسال دیگر از من گذشت .

احساس میکنم حرف تازه ای برای این خود سر گشته در خود ندارم.

امروز دوباره روز امدن است/روز رسیدن و

تولدی دیگر و دوباره لیلا ...........لیلا ......لیلا......

                                
 

و باز هم ادامه ی من!!!

  اینک دوباره پایان بهار است و اغاز من .
 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 10:47 قبل از ظهر  توسط لیلا | 

شبانه ای  سکوت گزیده  بودم در کنار ابی بیکرانه ی دریا.خسته بودم وغافل .

داشتم صدای قدمهای باران را می شنیدم وصدای نفسهای من با

  اوای تپشهای قلب دریا در هم امیخته بود. زیبایی مبهوتم کرده بود و

 سبزی بی راهه های منتهی به جاده ی دل تا ابی دلبرانه ی اسمان در دل دریا در نیمه شبی به

وقت سحرقبله گاهم شده بود و من به پاس این همه زیبایی چاره ای ندیدم جز فریاد

فریادی از سکوت و سپاس.

میخواستم بهار باشم ودر حس عاشقانگی ها گم.سر بر اسمان ساییدم و از بهاری ترین احساس

جاری شدم .بهارانه باران اشک باریدم واندم که هوای احساس بهاری شد دیگر پاییز را باور نداشتم.

اندیشه کردم به تو با احساسی که مملو است از تو و اندیشه ای بارور

از این همه دوری و مسروری.!

نمنیدانم !؟شاید این ستاره میرود که خاموش شود با بار غربتی که بر دوش دارد!

دلتنگم برای تمام دلسپردگی های روزهای بی تو بودن.برای زمانی که

عشق در دقایق جاری بود ومن گرچه یکه و تنها اما سرمست بودم و در هوای عشق بیقرار.

****************و اینک من***************

 دیگر برای هیچ معشوقی نخواهم سرود.دیگر از هیچ نگاه عاشقانه ای قصه نخواهم ساخت.

اه من دیگر نمیخواهم شاعر ناگفته ها باشم و دوباره از نو تکرار شوم!

افسوس که هرگاه وصف تو کردم بی رحمانه در پس کوچه های تنهایی رهایم کردی ومن ندانستم

که ایا این تو بوده ای همان معشوقه ی همیشه محبوب من.؟!

ایا این تو بودی تکتاز بی اختیار جاری در نوشته ها؟!

نه من دیگر سکوت نخواهم کرد!مگر تا کی میتوان پرغروربود و از تو گذشت!

نه این بی دلی کفایت نمیکند.اگر توانستم یکبار برای همیشه میگسلم و میگذرم.

باورت نمیکنم.میدانم که امده ای شاه بیت غزلهای ناسروده ام شوی .در دل پای بگیری

و ان وقت.............

اندوه خواهی شد میدانم.!

رهایم کن نگذار که اسیر ناخواسته ها شوم .

من گاهی انقدر تاب از دست میدهم که درپیچ وتاب کلمات خود هم گم میشوم واینک تو

 چگونه میخواهی ازمن این همه محو و درمانده در خودهست شوی!!؟

رهایم کن و بگذار که در خود پیدا شوم.

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:30 بعد از ظهر  توسط لیلا | 
 

یا مقلب القلوب والابصار       یا مدبرالیل والنهار

یا محول الحول والاحوال     حول الحالنا الا احسن الحال

 

گذر بی مهابای عمر به من می اموزد که به ناچار

روزی باید به پایان رسید.

پایان روزهای تلخ وشیرین اما اشنای دیروزوامروز وپیوند با ناشناخته ها

 

نیامده ها وندیده ها.فردا گرچه رنگ امید دارد اما سکوت وبی

خبری اش دلم را می لرزاند.

میخواستم این بار که عیدانه میسرایم شادمانه قلم زنم اما افسوس که شادیهایمان

عمقی ندارند وچون غم دیری نمی پاییند.

دلم میخواهد امشب که یکی از اخرین شبهای سال است باز شادمانه خاطراتم را در

اغوش بگیرم وهم اغوش با روزهای رفته لحظه های شتاب گرفته را وداع گویم!

به یاد می اورم خاطر ها را :( دوباره ی دیدار را /صحن یار و غریبی جاودانه را/بی قراری و خانه ی

دوست /خارج از گود و تلنگرواشک و مهرورزی دوستانه.................!!!

باز هم دوباره ی دیدار و جاده ی ناباوریها/باران ارزومندی ونجوای دلهای بی قرار

فرو ریختن و لمس دستان ضریح و سپس پناهنده شدن در جمع بی پناهان ساکن کویت!!

اه که این خاطره ها قلبم را مالامال از احساسی میکنند که مرا به عجز میکشاند.

زیباترین لحظه ی سال خاطره ی بی منتهای روزهایی است که بی دل بودم و ساکن عرش.

دلم بهانه میگیرد و باران اشک میبارد به یاد اخرین سحر دیدار/به یاد سیلاب دلتنگیها /

قداست عاشقانگی ودعای توسل ..........وسپس ارام و سبکبا ل.)

لحظه های ناب فراوان بود من ناتوان حتی از مرور ان!!

وای از بهت وغربت خاطرات تلخ: (روزهایی که دل بیقرارم بی واسطه داشت

سایه ی نامرئی مرگ را حس میکرد که خیمه زده بود برنفسهای یک اشنا.

اندم که مرگ را در یک قدمی زندگی دیدم .ان دم که امد و بر هستی چیره شد.

اندم که او چشمها را فرو بست وخاموش شد و ان دم که در میان ناباوری ها در

سینه ی خاک خانه کرد .و............)

...............................................................................

یک سال دیگر از عمر گذشت ومن میخواهم دوباره ان جمله ی همیشگی ام را تکرار کنم.

خدایا تو را سپاس میگویم برای بودنمان. برای باهم بودنمان.تورا سپاس که این منتهای ارزوی

من بوده و هست.

خدایا سال نو را برای ما سال ارامش وارامش و ارامش قرار ده.

(اللهم عجل لولیک الفرج)

 

 

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 1:5 قبل از ظهر  توسط لیلا | 

اشکهایم که میبارد دیگر یارای سخن گفتنم نیست.دریای غم بر دلم جاری میگردد وسرگشته و حیران میشو

ان دم که نمیدانم با خودم وهزاران افکار وچرای بیشمار ذهن چه کنم.

م.انگاه که دلزده از خودمو دلگیر از رویای با تو بودن.

راستی تو میگویی من چه کنم ؟! در لحظاتی که اینگونه اشفته وبی نصیبم وبی اختیارم از

 خود و تهی از یاد سپیده دمان امید.

در تو من تلالو عشق میبینم و در خود سکوت سوخته دلی ها .

در تو اسمان را میبینم و در خود بهت زدگی از بی کرانگی جاودانه ی تو.

اینک که مرا این چنین اسیر و فرو رفته در گرداب نمیدانم ها نمیخواهم ها می بینی دستهای خالی ام

را هم ببین و بگو که چه کنم.؟

با من بگو با تو چه کنم ای بال گشوده تا عرش بگو با این همه ستاره و مهتاب

که در نگاهت خانه کرده چه کنم.!؟

با من بگو با تو من چه کنم؟؟؟!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 6:0 قبل از ظهر  توسط لیلا | 

امشب پر از تردیدم.! همین!!!

فردا چه خواهد شد؟!   

امام رضااااااااااااااااااااا

( ۱۳/۹/۱۳۸۶)

............................................................

 السلام علیک یا علی بن موسی الرضا

TinyPic image 

میلاد امام غریبان /مرهم دلهای شکسته/ضامن اهو

 

ثامن الحجج امام  علی بن موسی  رضا (ع) گرامی باد.

 

سالهاست که جامانده از قافله ی عشقم.رمیده از عشقم ودرپی عشق.!

 

یادت معجزه ی عشق است در جانم و اندیشه به تو ضامن بودنم.

 

بیا شفاعت کن و دریاب دل خسته را ای شفیع دلبستگان به نامت.و ای

 

ضامن اهوان رمیده ی دشت زندگانی.

یارب به علو وجاه قرب شه طوس     کز درگه او مرفته مهیوس مجوس

ما را ز درش مران به درهای دگر    وز فیض زیارتش مگردان مایوس

 

هر کس دوستدار ما اهل بیت باشد روز قیامت در امان خداوند خواهد بود. 

 (امام رضا (ع) )

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 7:46 قبل از ظهر  توسط لیلا | 

 

سفر عشق اغاز شد ومن عاشق شدم .عاشق تر از همیشه.به کجا میرفتم و دست سرنوشت

 به کجا رهنمونم میکرد نمیدانم.فقط حس غریب را میشناختم که همدمم شده بود و

 این روزها با من می امد تا اوج رویا ها و باهم تا اسمان خیال پر می کشیدیم و اوج می گرفتیم.

در جاد ه ی ناباوریها عازم بودم و نمیدانستم که این جاده مرا میبرد تا خود اغوش مهر وامید.

ان دم که با صدای غمگنانه ای چشم بر مسیر احساس دوخته بودم و باران ارزومندی بی تاب و

 بیقرار خود را بر شیشه میکوبید .اسمان با شیطنت می غرید و ....

من چه می بایست میکردم جز اینکه سکوت کنم و بگذرم .جز اینکه یاد عاشقانگی ها را دل خاک کنم

و سرود انتظار را زمزمه کنم.

یا خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

نمیدانم  ..............  هنوز هم نمیدانم  !! چگونه رفتم .چگونه رسیدم  .چه کردم وچگونه بازگشتم.

دل هوای دیدار کرده بود.دیدار یار اشنا.اشنایی که نگاهت  را بخواند. نجوا هایت  را بشنود.

ان کس که بفهمد مراااااا  .   بداند.

دور باشد فرسنگها دور از این ادمیان!!!

اری باور نمیکردم.حتی به خاطر نداشتم که باید گریست.مبهوت بودم که یک دم فرو ریختم.

چیزی مرا به سوی خود کشیدو ناگهانم بی اختیار نالیدم خدایاااااااااااااا ...خدااااااا...

این همان نیرویی بود که مرا خوانده بود.خواسته بود واینک داشتم به او می پیوستم.

نفسم بند امده بود خدایا کمکم کن.

امدم نزدیکتر.روبرویت در خانه ات نشستم. تمام وجودم می لرزید .نمیدانستم چرا؟!تو مرا میدیدی .میدانم.

من گفتنی ها را گفتم و پس از ان که بغض ها شکستند واشکها جاری.سکوت کردم.چه حس ارامشی.

حس اندوه از کویر غمزده ی دل کوچید وامید ان دم مزرعه ی دل را اباد کرد.دستانم را به سویت دراز

کردم و نو ک انگشتانم به ز حمت ضریح عشق را لمس کرد.با سیل جمعیت به عقب رانده شدم و......

از ان لحظه من دخیل بسته ی بانوی عشق شدم.با تمام وجود حسش کردم و دوباره اعتراف کردم که

 من از عشق هیچ نمیدانم و دلبسته ی عشق توام.کمکم کن بانوی من.

تمام شد .بازگشتم.باز امده از دیار عشق.

اقای من در صحن و سرایی که بنام مقدست تبرک شده نماز عشق به جای اوردم .نزدیکتر

از همیشه با تو سخن گفتم  و یادم اید که باران اشک دوباره جاری شد.انها را زدودم و برخاستم و

 رویا تمام شد.بعد از دل دادن به ان صحن و سرای نورانی و گنبد سبز و طلا باز امدم.رفتم و

باز امدم و هنوز مبهوت این رفتن و امدنم.

اینک با اینکه دورم و غریب اما نزدیکم و اشنا.

ای غریب نواز عالم اینک لذت لحظه ی دیدار و دعا مانده بر دلم و سوز عشق چون اتش زبانه می کشد .

اینک یاد توست و خاطره ی قداست دعای توسل خواندن در جاد ه ی انتظار.

بانوی من/اقای من/خدای من

تو را به لحظه ی وصال /لذت دعا/ سوز عشق و قداست عاشقانگی هایی که بر

 ما گذشت تنهایم مگذار .بدان که میمیرم از غم بی تو بودن.

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 8:58 قبل از ظهر  توسط لیلا | 

       فرا رسیدن نیمه ی شعبان میلاد پادشاه عشق /سلطان قلبها

      الهه ی مهر و امید/ناجی دلخستگان عالم مهدی موعود (عج)

     گرامی باد.                                                                                                          

  تقدیم به مسافر جاده ی انتظار

     ان گاه که عشق را در پهنه ی خیال غرق کردیم و به پوچی ها دل بستیم.

    ان دم که با نگاهی عاشق شدیم وبا تلنگری اسمان ابی رویاهایمان ویرانه شد.

    ان دم که با بالهای خیال اوج گرفتیم و از پله های نامریی احساس  بالا رفتیم .لحظه ای که بودن را پشت پرده ی مه الود ارزوهای رنگین  جا گذاشتیم و روزهایی که عشق سر بر اسمان می سایید و سکوت  شده بود تنها بهانه ی بودنمان .تو را در باور هایمان می یافتیم و  در تاریکی ممتد جاده ی سرنوشت از خاتم غم ها می گفتیم  و در افق انتظار تا انتهای بودن تو را چشم براه بودیم و پیوسته