گاهی احساسم /عشقم/نفسهایم با
تردید می امیزد.با اندیشه به تو ازترس جاری میشوم!
این روزها احساس میکنم پررنگ ترشدی /شاید
هم رنگی تر شدی./نمیدانم شاید هم یکرنگ تر شدی!
میبینم که سینه ی سکوت را دریده ای!
غرور را شاید پشت رویایی شبیه به عشق
جا گذاشته ای.
نمیدانی چه احساس خواستنی است،این حس نوازشگر!
حس یافتن/ قصه ی رسیدن وماجرای وصال و شرح
دلدادگی .
دیگر نمیدانم چه بگویم.میترسم ...!اری هنوز هم
میترسم ...!
دیگرحرفهای گذشته را هم تکرار نمیکنم!
شکوه های پیشین را پس میگیرم!!
نمیگویم سکوت را بشکن! حتی دیگر نمیگویم
این سکوت قلبم را میفشارد !
من دیوانه ی سکوت عاشقانه ات هستم اما خواهان بودن
سایه وار و صدای بی هدف نیستم.
اینک هیچ نمیخواهم !دیگر نه چون تو عاشقی را از تو
میخواهم!و نه این پریشانی و تردید را در خود!
اری من از تو هیچ نمیخواهم
نه نگاه عاشقانه ات را
نه پریشانیهای گاه به گاهت را!
فقط یک خواهش /یک نیاز /یک التماس
مرا بازیچه ی این بازی قرار مده!
ومخواه که این دل اشتباه کند!
اگر قرار است از تو عبور کنم پس مگذار که در میان
تاریکی رابطه ها و تردیدها بودنت را باور کنم!
نخواه که در میان این اشفتگی های بی اختیار یادت بیش
از این در تارو پود لحظه هایم رخنه کند!
اری من از تو هیچ نمیخواهم
زیرا که خدای تو خدای من است وهمیشه بهترین ها
را نصیبم میکند.
و ان بهترین شاید تو باشی و شاید هم نباشی زیرا که
عشق من نزد خداست واو
هر وقت و هر گونه که خود اراده کند ان را به من
میبخشاید
شاید با قلب تو و در قالب تو وشاید عاشقانه تر!
و تو فقط به حرمت و ابروی عشق، اگر بنا بر رفتن است
مرا بازیچه ی بازی این نگاهها و پریشانیهای گاه به گاهت
مکن .
|
+| نوشته شده توسط
لیلا در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387
|